تبليغاتX
اصالت جاودانه
هرچی بخوای هست
سلام بچه ها خوبید؟

من به خاطر همه چیز ازشما معذرت می خوام به خاطر

اپ نکردنام وسر نزدن به وبلاگتون

شاید این اخرین پست سپیده حقیر باشه

اخه من سال سومم رشتمم ریاضیه (یعنی نهایت بدبختی)

وباید ساعت مطالعمو به۷ساعت درروزبرسونم

شما بگید وقت میشه؟

امیدوارم درکم کنید

همتونو دوست دارم

درضمن الکسی هم بعضی اوقات میاد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:36  توسط سپیده و الکسی | 
سلام

از تاخیر چند روزه مون پوزش می طلبیم!
حالا اینم عکسای باحال از اما و دنیل جوووووووووون!

تریپو حال می کنین؟

 

خودتون رو کنترل کنید! این عکس کاملا ساختگی است!!!

کی دنیل اینقدر بزرگ شد که ما نفهمیدیم؟؟؟!

نه.... مثل اینکه بچه واقها بزرگ شده ها!!!

این خانم نسبتا محترم کیه؟؟؟!!!!!

دوسسسسسست دارم اما!

یادش بخیر! بچه بودیما!

خدا نکنه آدم جو گیر بشه!

خب نظر یادتون نره !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:12  توسط سپیده و الکسی | 
امضارو حال میکنین!!!

کجول!

این احتمالان چوچانگه که چشاشو کور کردن!

ریتا

ریتا

میشناسین که؟؟!!!

چرا این یهو این قدر بزرگ شد؟؟

نظر یادتون نره!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:6  توسط سپیده و الکسی | 
سلام و صد سلام به تمام هري پاتريست هاي عزيز!

دوباره يك تولد ديگه در پيشه.

كي؟ اگه گفتين!!؟؟؟
ريچارد هريس(خدابيامرزشو جا انداختم!!)
متولد اول اكتير 1930(دهم مهر)   Richard Harris

در ايرلند است و جالي اينكه در همين ماه در 25 اكتبر (كه ميشه 4 آبان ما) بر اثر يك بيماري ( كه من هرچي گشتم معادل فارسي شو پيدا نكردم!) در 72 سالگي جوون مرگ شد و رفت اون دنيا!!

(اسم بيماري اش اين بود Hodgkin's Disease هر كي پيدا كرد واسم پيام بذاره!)

ريچارد نامزد 2 جايزه اسكار بود. از 28 سالگي اونقدر فيلم و سريال تو تلويزيون باري كرد تا اينكه رفت تو سينما و واسه خودش كسي شد!

اون تو فيلمايي مثل گلادياتور (در نقش امپراطور بزرگ روم و همون كسي كه كومولوس پسرش،همون كه بعدش شاه شد، اونو كشتش!) و فيلم نابخشوده كلينت استوود بازي كرد.

در سال 2001 و 2002 در فيلمهاي هري پاتر و سنگ جادو و تالار اسرار در تقش آلبوس دامبلدور ايفاي تقش كرد كه البته عمرش قد نداد و رفت و جاشو به مايكل گمبون(دامبلدور دوم!) داد.

اینم عکس جوونیاش!

ریچارد و اهل و عیالش!

 

 

آخیییییییی!

 خب امیدوارم خوشتون اومده باشه!

 

 

 

 

 

 

 

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:35  توسط سپیده و الکسی | 
دوباره سلام

اول مهر يا 22 سپتامير تولد تام فلتون بود. تام متولد 1987 در لندن است. تو كل بازيگراي فيلمهاي هري پاتر تام از همشون باسابقه تر و يه جورايي پيش كسوتشونه!

از 8 سالگي توي آگهي هاي تبليغاتي تلويزيون بازي مي كرد.

در سال1999 در فيلم موفق جودي فاستر، آنا و پادشاه ايفاي نقش كرد.

بعدش پاش توي فيلم ها و سريال ها  باز شد. بالاخره در سال 2001 در فيلم هري پاتر و سنگ جادو در نقش دراكو مالفوي بازي كرد.

تام عشق ماهي گيري داره و دوست داره در كالج رشته fishery management  رو دنبال كنه.

تام در حال حاضر با پدر مادر و برادراش كه همگي بزرگتر از خودشن در انگلستان زندگي مي كند.

اینم یه سری عکسای جدید از تام

این عکس مال جشن تولد ۱۸ سالگیه اما واتسونه. ولی مثل اینکه همه دعوت بودن از جمله تام!

 

اینم عکس جوونی هاش ! با امضاش!

صحنه ای از هری پاتر و زندانی آزکابان که هرمیون می خواست زنه دراکو رو لت و پار کنه!

خوشحال!!!

عکس تام و یکی از طرفداراش. نگا کنین تورو خدا اونا طرفدارن ماهم این ور دنیا مثلا طرفداریم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:32  توسط سپیده و الکسی | 
سلام به همه

ما تصميم گرفتيم هر مناسبتي را كه به نوعي به هري پاتر (فيلم يا كتابهايش) مربوطه رو ، حالا چه سالگرد تولد چه ساگرد مرگ! رو همراه با يه سري اطلاعات اضافي در اختيارتون بگذارم.

نظر يادتون نره. مرسي

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:22  توسط سپیده و الکسی | 

 

ولدمورت برای سر دراوردن راز یادگاران مرگ بیش بیدل جون رفت...

ازانجایی که روح بید بید ما(بیدل)خیلی لطیف بودیاخیلی احساسی بودباولدی جیگر زیادجور درنیومدن

حالا قسمتی ا ز گفتگوی دلنشین mr ولدمورت و mrبید بید روبخونید:

ولدی:زودباش بگو ابرچوب دستی کجاست؟

بیدل: نکن توستم مردانگی ات کجاست؟

ولدی : شوخی ندارم بنال

بیدل:نه حسشودارم نه حال

ولدی:زهر مار- کروشیو

بیدل: اه اه ...جه بیرحم-میازار موری که دانه کش است

ولدی: که لال مونی گرفته وخوش است...هاهاهاها

بیدل:اه...توابلیسی تولطمه زیادی به احساسات من زدی...هم اکنون طبع شاعریم خشک گردید...

ولدی: خف plz میگی یابازم تنت میخاره؟

بیدل:حالم بده کی واسم اب میاره؟

ولدی جیگرکه داشت دیوانه میشد دستورداد لوسیس مالفوی واسش اب بیاره تا این بلکه زبون باز کنه

بیدل یه کم به اطرافش نگاه کردوگفت:این چه لشکریست که باخودهمراه کردی ببین گل های رزخانه مرااوف کردن به اون اقاهه که موهاش همچون ابشارطلاست بگو حالا که زحمت کشیده اب اورده گلا رودرست کنه

ولدی چشماش قرمزشده بودولی هیچی نگفت چون ازاین ببوگلابی جای یادگاران مرگو می خواست

ولدی:لوسیوس برو اونا رودرست کن

لوسیوس:ولی قربان من بلد نیستم

بیدل: باید به انها محبت کنی

لوسیوس: چی؟م..م..من این ک..کارو بلد نیستم تو خونم نیست

ولدمورت:بس کن انجام بده

مالفوی که داشت از حرص می مردرفت تا محبت بورزه اسنیپ هم که داشت ازاین همه حقارت لوسیوس لذت می برد.

ولدی: می گی یامجبورم میکنی بکشمت؟

بیدل:اینطوری نگو...حسم میره  باشه خوب اززمان های دور یعنی فبل از حمله مغول ها به مشنگ ها.و..

بعد ازساعت ها بیدل رفت سراصل مطلب درحالی که زگوشهای ولدمورت دود درمیومد گفت راه ساده تری هم هست؟

بیدل: ان هم خواندن کتابم است؟

ولدی:پس چرا زودترنگفتی اشغال؟

بیدل:خ خ خ خودتون گفتین به من بگو ولی این کتابو هرکسی نمی تونه باز کنه کسی می تونه بازکنه که عاشق باشه حتما کسی که می خواد استفاده کنه باس عاشق باشه ها؟

ولدیچی میگی؟:راه ساده تر؟(خیلی عصبانی بود)

بیدل: وا؟؟مگه تا حالا عاشق نشدی جانم؟

مرگخوارها که داشتن نخودی می خندیدن ولدمورت رابه شدت عصبانی کردولی چاره چه بود..باید عاشق  میشد

ولدی: گفتم راه دیگه اخترع کن وگرنه....

بیدل:باز هم احساساتم راجریحه دار نمودی من مرگ باعزت رابه زندگی باذلت ترجیح می دهم

ولدی: پس به درود...اواداکداورا

حالا ولدی موند وکسی که باید عاشقش میشد. بلاتریکس هم که جریانشو می دونید بلاتریکس فردای ان روز شوهرش را درخونه زندانی کرد وخودش بایه دست لباس شیک فرار کرد وقتی رسید به محفل مرگخوارها

لباس مشکی دکلته مجلسی پوشید وموهاشولخت کرده بود تا حالا بلاتریکس اینقدرزیبا نشده بود

وقتی وارد محفل شد همه دهانشان سه متر افتادواز گری بک تا دم باریک متلک شنید ولدمورت که مقصودبلاتریکس را فهمید وباتمسخر گفت:وفاداری تو قابل تحسینه ولی داری پاتو دراز می کنی من دراین باره فکرکردم چه کسی بهتراز...

نارسیسا زوق زده شدوگفت:من ارباب؟

ولدمورت با عصبانیت زیرچشمی به اونگاه کردوادامه داد:جینی

همه فک هاپایین امد.اسنیپ گفت: ولی اون دختر احمق حکم نوه شمارو داره...

 

ادامه داستان بعدا

(سپیده)همانطور که می دانید نظر ندین مردین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:17  توسط سپیده و الکسی | 
برايش نامه عاشقاته بنويسيم

بگوئيم كه برادر دوقلويش سوپراستار شده

توي غذايش نمك و فلفل به مقدار فراوان بريزيم

او را تشويق به رقص باباكرم كنيم

به ناحنهايش لاك قرمر با پولكهاي سبز قلبي شكل بزنيم

به اون بگيم بلاتريكس جونش آخر هفته، جشن عروسيش با سوروس اسنيپ رو در خونه مالفوي برگزار ميكنه اگه هم نیای خیلی ناراحت میشه

بهش بگيم ديگه آوادا كداورا قديمي شده  و فعلا طلسم آی لاو یو مد شده

او را در ملا عام جيگرم صدا كنيم

وقتي خواب است گوشش رو گاز بگيريم

موهاي دستش را بند بيندازيم

به موهاش داروي رشد مو بزنيم، بعدش موهاشو  شينيون كنيم

بهش بگيم دامبلدور رو كه خدا بيامرزش كردي، پسرت بود

بهش بگيم كاندوليزا رايس در به در دنبالته

به او بگيم چهره اش پيرزن خفه كنه

يه او بگيم اسم اصلي ات، سامانتا ابزابل بوده

رو لباساش چايي كم رنگ بريزيم و به اون تهمت بزنيم كه جيش كرده

هر موقع عصباني بود براش كارتون سيندرلا رو بزاريم

تو خيابون بهش تيكه بندازيم

بهش بگين اصلان باهاش قصد ازدواج ندارين و تصميم دارين ادامه تحصيل بدين

بهش بگيم كه قيافه اش خيلي شبيه مايكل جكسونه

بهش بگيم دنبال يه دوست دخترجديد باشه چون ديگه حاضر نيستيد باهاش باشيد  و داريد روي  پيشنهاد هري فكر ميكنيد

بهش ياد بديم مسير هاگوارتز تا پرورشگاه دوران بچگيشو، لي لي بره

مجبورش كنيم شلوار كردي بپوشه  و قليون بكشه

اونو به عنوان اراذل و اوباش به سردار رادان معرفي كنيم و بگيم كه توي خيابون دنبال ما را افتاده، موس موس ميكنه، خجالتم نمي كشه

يه تابلو ازش بكشيم و اسمش رو بگذاريم ليخند ولدمورت

لرد عزيز: دايره زندگي، مستطيلي است كه سه ضلع دارد؛ عشق و محبت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:37  توسط سپیده و الکسی | 
یک عکس باحال از تام(دراکو مافوی) و البته فشن!

و یک عکس باحال دیگه از رابرت پاتینسون و البته بازم فشن!

البته این دیگه زیادی فشنه!!

و یک عکس از رابرت پاتینسون (همون سدریک خودمون) با استانیسلاو لونسکی (ویکتور کروم)

یک عکس مونگولانه از سدریک! معلوم نیست خسته شده که این شوری شده قیافه اش یا قضیه چیز دیگه ایه!!!

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه! حتمان حتمان نظر بدین! مرسی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:22  توسط سپیده و الکسی | 
 

 

بونی رایت و کیتی لیونگ (چوچانگ)

اینم یک عکس با امضای بونی رایت برای تمام کسانی که لطف میکنن و وبلاگمون رو می خونن

از قیافه اش خوشم میاد! بامزه اس!

من نمی دونم ای با سیموس فینیگان(البه بازیگرش) چکار داره؟؟؟!!!!!

اینم آخرین عکس از بونی. نمی دونم اون موقع که این عکسو گرفته چه فکری توسرش بوده که قیافه اش طوری شده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط سپیده و الکسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلا م من( سپیده)والکسی 16سالمونه
ازتهرونیم
با هری پاتریستیا حال میکنیم به شدت عاشق کتابای هری پاتریم
تکرار میکنم به شدت عاشق کتابای هری پاتریم نه بازیگراش
ما باهم تویه دبیرستان درس می خونیم
ما منتظریم که درد دل های زیباتونو بشنویم
هرکیم نظر نده خونشون زلزله بیاد
خوب دیگه خوش باشید
موفق باشیم
موفق باشم
موفق باشید
دوست شما سپید شیطون والکسی

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
پیوندها
harry potter va aishwaria
بیا تو میبینی چیه
قشنگه
داش میثم
ضد دخمل.اونایی که میخوان سر به تن دخترانباشه بیان تو
عکسای گوگولی
زن وحشی؟؟؟؟؟خانم کوچولو
خانم جادوگر(هری پاترودوستان)
شیده عشق
وبلاگی برای شیاطین
هری پاتر888
هری پاتریستاش بیان
wow!harry potterist
harry potter722
هری پاترویلدا
رضا206
دوست یابی
ضدپسررررررررر!!اونایی که میخوان سر به تن پسرانباشه بیان تو
عکس های نابی که به عمرت ندیدی(هندی وهری...)
وبلاگ فاطی جون
just زن
اماواتسون بازیگردوست داشتنی هالیوود
مدرسه علوم وفنون جادوگری هاگوارتز
رضا205
استفانی دخترمو صورتی@@@
مسافرغریب
مرگ مرگخواران
"بزرگترین وبلاگ هواداران هری پاتر"
هری پاتر و ارباب لگولاس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

<-BlogCustomHtml->